تبليغاتX
من و تو = زندگی
من و تو = زندگی
توکلت علی لله
 سی ، چهل روز دیگه کمتر

این جوابی بود که دیشب بهم دادی(ساعت دوازده شب،سه شنبه) منم مثل تو دوست داشتم چشمامو می بستم این روزای پر استرس تموم شه و چشامو که باز میکنم همه چی روبراه شده باشه ولی خودت میدونی که اتفاق نمی یوفته ولی میشه دستامونو بهم بدیم و با هم این راهو طی کنیم و حواسمون به هم باشه تا کمترین استرس و داشته باشیم میشه بعد از  توکل به خدای مهربون اعتمادمونو بهم تو این روزا بیشتر کنیم و بهم تکیه بدیم

بمن و دوست داشتنم اعتماد کن عزیزم من نمی ذارم تو این روزا هیچ فشاری روت بیاد هواتو بیشتر از همیشه خواهم داشت.

لينك | نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 14:4 توسط سارا
بیماری عزیز
پونزده روز پیش بود که حال عزیز خراب شد و تو بیمارستان مصطفی خمینی بستری شد اوایل مامان همش پیشش بود تا سیزده روز پیش که منم اومدم و نوبتی پرستاری عزیز و بعهده گرفتیم خیلی ضعیف شده بود و نیاز به یه همراه دائمی داشت .خیلی سخت گذشت بیمارستان خیلی بدی بود پرستارای اشغالی داشت چند باری هم باهم درگیر شدیم رسیدگیشون افتضاح بود توقع داشتن با این برخورداشون جلوشون خم و راست شیم از خودمچکرا تا اینکه بابام خودش اومد و یه دکتر خیلی خوب پیدا کرد و همه کارارو ردیف کرد از داییام که هیچ بخاری در نیومد شکلاتم میگفت از زن دایی هم نباید توقع داشت عروسه و همین که یه وعده غذا می ذاره تو روز زیادیه و ...از این حرفا

دیروز ساعت دو پرستار گفت خانوم بدو برو لباس اطاق عمل بگیر دارن می برنش و من تا به داروخونه برسم هزار بار رفتم تو در و دیوار هیچ کسیم نبود لباسای عمل و با دستای لرزون تنش کردمو و از زیر قران ردش کردم و تا دم در اطاق بیهوشی بردمش و بیرون منتظر شدم بقیه هم اومدن تا ساعت هفت پشت در اطاق عمل چه لحظات سختی بود دکترش گفته بود عمل خطرناکیه دعاهام همه یادم رفته بود فقط صلوات می فرستادم تا ففت که دکترش اومد بیرون و گفت عمل خوبی بود عزیزمو بردن تا اطاق ای سی یو که من نرفتم ببینمش شنیدن کلمه ای سی یو هم حالمو بد میکنه و از این اتاق نفرین شده متنفرم

خدا رو شکر خستگی این روزا از تنم در رفت این روزا خیلی حساس و عصبی شدم روحیه م داغون شده و خیلی به شکلات گیر دادم و بهانه گیری کردم و اون با صبوری تنهام نذاشت و باهام راه اومد

ازت ممنونم عشق من این جور موقعها دوست داشتن معلوم می شه این جور موقعها ادما خودشونو نشون میدن تو چقدر رو سفیدم کردی مثل همیشه پا به پام اومدی یه دعوای کوچولو یا یه جر و بحث عادیم با من نکردی پیش بهونه گیریام با محبت رفتار کردی

خدایا شکرت

ـ این روزا اصلا خونه نبودم که بتونم بیام به وبلاگ دوستای گلم سر بزنم یه مدت میخوام استراحت کنم وضع روحی داغونی دارم وقتی برگردم از خجالت همه تون در می یام

ـ هاله عزیزم دوست با معرقتم دلم واست تنگ شده به زودی می یام پیشت

ـ وبلاگم امروز یه ساله شد امیدوارم تا دومین تولدش  اتفاقای خوب و عالی واسمون اتفاق بیوفته.(الهی آمین)

لينك | نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 12:52 توسط سارا |
یکشنبه 10 آبان 1388 تولد نازنين عشقم
یه آسمون گلهای یاس و پیچک

یه دریا عشق و اشتیاق و پولک

یه قلب بیقرار کوچک

فقط میخواد بهت بگه عزیزم تولدت مبارک

امروز تولد بهترینمه زندگی و امیدمه کسی که با اومدنش تو زندگیم آرامش  دوست داشتن  انگیزه امید مهربونی ...با یه عالمه چیزای خوب دیگه رو بهم هدیه داد.

گل ناز زندگیم تولدت مبارک از خدا میخوام عمر طولانی و پربرکتی رو تو تقدیرت رقم بزنه یه زندگی خیلی خوب و پر از ارامش رو به تو نازنینم هدیه بده

دیروز میخواستم با خودت برم و هدیه تولدتو با سلیقه خودت واست بگیرم ولی خودت بعهده ی خودم گذاشتی و من هنوز نمیدونم چی بگیرم

ـ صبح وقتی داشتم وبلاگمو آپ میکردم دوست داشتم محمد وقتی از سر کار می یاد با هم بریم بیرون و جور شد ساعت ۷ رفتیم جایی که خیلی دوست داشتیم و خیلی هم خوش گذشت هدیه شم به عهده ی خودش گذاشتم و مثل پارسال نه تو پاکت پول گذاشتم نه تراولش کردم(بی سلیقه م دیگه نهوقت نکردم عشقم ببخشید باشه؟)

۶ .۸. ۱۳۸۸

ساعت ۵.۲۰ دقیقه تو ایستگاه مترو مصلی قرار گذاشتیم بارون می یومد با هم رفتیم خیابون ازادی ماشین و پارک کردیم و رفتیم سمت انقلاب تا یکی از کتابای دانشگاهتو بخری و موقع برگشتنی ماشین گیرمون نیومد و از انقلاب تا جایی که ماشین بود پیاده اومدیم بارون بند اومده بود خیلی وقت بود با هم پیاده راه نرفته بودیم ساعت نه رفتیم رستوران سیکا تو بلوار کشاورز و مرغ سوخاری سفارش دادیم خیلی چسبید و بعدشم منو رسوندی بیمارستان نزدیکای ده و نیم بود و مامانم برداشتی که برسونیش خونه دایینا خستگی این چند روز از تنم دراومد ممنونم ازت عشق من

۸.۸.۱۳۸۸

ساعت هفت اومدی بیمارستان دنبالم و به حرفم احترام گذاشتی و رفتیم چیتگر شام خوردیم و بعدم اومدیم خونه دایینا .تو چیتگرم راجع به عوض کردن ماشینت باهم صحبت کردیم که من مخالفت خودمو اعلام کردم (ببین من جلو همه دارم میگما بعدا نگی نگفتی )عزیزم وقتی داریم جدی حرف می زنیم دوست ندارم وسط حرفام شوخی کنی یا اذیت کردنت گل بندازه من خیلی با این اخلاقت جدیدا مشکل پیدا کردم خواهش میکنم بیشتر مراعات منو بکن عشق من

خدایا خودت محافظ محبت من و شکلاتم باش

 

 

لينك | نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:55 توسط سارا
شکلاتم بمن میگه بهونه گیر شدی
شکلاتم بمن میگه بهونه گیر شدی

من نگا میکنم به خودم و به رفتارام .شبا تا ساعت یک باید صبر کنم کاراش تموم شه و بعد با هم بخوابیم

صبحا دلم تنگ یشه و زنگ می زنم شرکت کار داره و زیاد نمی تونیم با هم حرف بزنیم

وقتی از سر کار می یاد خسته ست و من باید تا اخر شب وقتی همه کاراشو تموم کرد گشتای اینترنتی شو که انجام داد صبر کنم

با هم قرار گذاشته بودیم بعد ماه رمضون یه سفر دو نفره بریم ولی انگار فراموش کرده و از هفته ی دیگه هم کلاسای دانشگاهش شروع میشه و فقط میگه باشه یه روز می ریم

 از این همه درک کردن خسته شدم.یه زن مگه چقدر تحمل داره اونم با این همه فشاری که الان رومه .خواهر شوهر بازی در نمی یارم همیشه احترام مریم و نگه داشتم ولی رفتارای اون...هر چقدر کمتر باهاش روبرو میشم بیشتر به پر و پام می پیچه و گاهی منو تا اوج دیوونگی با اون حرفای بچه گانش می بره .از اینکه تو خونه ی خودمون بمن میگه اینکار و بکن این کار و نکن....از این حرفا و کارای خاله زنکی که تو خونواده ی ما هیچوقت نبوده.از این محبتای مصنوعیش

حالا تو بمن بگو محمد مگه تحمل و صبر من چقدره؟مگه من ادم نیستم .زیر این همه فشار دارم از پا می یوفتم .

این روزا جای خالیه داداشم پر رنگتر شده چقدر جای اون کنار من تو این روزا خالیه .

خدایا تنهام نذار.

لينك | نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 23:26 توسط سارا |
این روزا بیشتر از هر زمان دیگه یی به اغوشت نیاز دارم و تو هر شب بی توجه به من می خوابی و من تا دو سه ساعت با خودم کلنجار می رم و با یه عالمه فکرای درهم و نیاز به محبتت خوابم می بره

گذشت لازمه ی زندگیه می دونم تو گذشت کردی و برای سومین بار بخاطر دروغی که بهت گفتم از من گذشتی می تونستی بری مقصر من بودم جای گلگی هم باقی نمی موند حق با تو بود

دلیل و توجیه هم معنا پیدا نمی کنه واسه کاری که پنجشنبه کردم

محمدم این روزا بیشتر از هر زمان دیگه یی به توجه ت محبتت به وجودت نیاز دارم همیشه فکر میکردم رابطه مون هیچ نقصی نداره همین طوری بمونه خوبه حالا فهمیدم همسر داری سخت ترین کار تو دنیاست من تنهایی بدون کمک تو بدون گذشتای تو بدون محبتای تو نمی تونم از پسش بر می یام حالا فهمیدم اگه رابطه مون به اینجاها رسید بخاطر تو بود تو که مثل یه کوه پشت سرم ایستادی و بمن پر و بال دادی جاهایی که داشتم بی راهه می رفتم با مهربونی تموم راهنماییم کردی...

اشتباه کردم نباید خودمو تو اون موقعیت قرار می دادم ترس از دست دادنت ،این دفعه خودمو تو موقعیتی نمی ذارم که مجبور به گفتن دروغ بشم 

 یه باره دیگه بیا پشت سرم  این دفعه جواب اعتمادتو خوب میدم زندگی من ،

لينك | نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 13:17 توسط سارا
Copyright By saramohammad - This Template Designed By HOTWEBS